|
ای دلبر ما مباش بی دل بر ما یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب٬ بی ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی ما را
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریهای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژهای پنداری سیخیست که پارهی جگر بر سر اوست
دردا که درین سوز و گدازم کس نیست همراه درین راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسیست اما چه کنم محرم رازم کس نیست
اول رخ خود به ما نبایست نمود تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما ناچار ترا دلبر ما باید بود
از قد بلند یار و زلف پستش وز نرگس بی خمار بی میمستش
ترسم بکلیسیای گبرم بینی ناقوس بدستی و بدستی دستش
عشقم دادی زاهل دردم کردی از دانش و هوش و عقل فردم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم میخواره و رند و هرزه گردم کردی
جانا من و تو نمونهی پرگاریم سر گر چه دو کردهایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم باز آریم
طلایی باشید مثل خورشید |