نوجوانان74



 

 

بیا امشب دمی با من کنار بسترم بنشین
من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشین
به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم
بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین
مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
شعری که بار ها شنیدیم.....دقیق تر بخون

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توئی ملکت و مال من توئی
آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی تو بسر نمی شود

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
آپ جدیدمه

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
کاش می شد؟؟

کاش می شد عشق را معنا کنیم

کاش می شد خنده بر دنیا کنیم

کاش بودی از دل من با خبر

گریه ام میکرد بر قلبت اثر

کاش می شد مرهم زخمم شوی

کاش می شد همدم عشقم شوی

کاش می شد خواب را تعبیر کرد

می شد عشق را تفسیر کرد کاش
کاش می شد مثل باران می شدیم
کاش می شد رعد و طوفان می شدیم

کاش می شد عشق را بهتر شناخت

نغمه ای از عشق و از مستی نواخت

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
عیدتون مبارک سال 89

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 
شعر

مسیر عشق کجاست؟این مسیر من و به کجا میخواد برسونه؟

عشق
چو تابنده مرواریدی
در صدف سینه ی تو می درخشد
و تو
همان دریای بی نهایتی .
من که ام ؟
عبور ممتد و بی بازگشت یک خاطره
تقلای پر افت و خیز یک قلب
در جنون پر تپش خویش
یا سایه روشن یک تصویر نا تمام ؟
نه !
منم همنشین مهربان اقیانوس های عاشق .
صیاد غریب
در دریای توام اینک .
سوار کشتی طوفان زده ی زمان
سرگردان
سیلی خور امواج سهگین توام اینک .
آمده ام اینجا
به جستجوی مروارید
دراین بیکران آبی .
یا در هیجان بوسه ی امواج تو خواهم مرد
یا تاهمیشه
پری دریای تو خواهم ماند .
در این دو راهی مطلق
به راه سوم میندیش .
جز این دو
مسیر دیگری نیست
برای در کنار تو ماندن .

 
یه شعر خوشگل از یه جایی

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما                                     یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما                                        یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 گفتم صنما لاله رخا دلدارا                                             در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب٬ بی ما وانگه                                خواهی که دگر به خواب بینی ما را

 شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست                                 هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست

از خون دلم هر مژه‌ای پنداری                                        سیخیست که پاره‌ی جگر بر سر اوست

 دردا که درین سوز و گدازم کس نیست                           همراه درین راه درازم کس نیست

در قعر دلم جواهر راز بسیست                                      اما چه کنم محرم رازم کس نیست

اول رخ خود به ما نبایست نمود                                     تا آتش ما جای دگر گردد دود

اکنون که نمودی و ربودی دل ما                                    ناچار ترا دلبر ما باید بود

 از قد بلند یار و زلف پستش                                        وز نرگس بی خمار بی می‌مستش

ترسم بکلیسیای گبرم بینی                                           ناقوس بدستی و بدستی دستش

 عشقم دادی زاهل دردم کردی                                       از دانش و هوش و عقل فردم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم                                           میخواره و رند و هرزه گردم کردی

 جانا من و تو نمونه‌ی پرگاریم                                      سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار                                  در آخر کار سر بهم باز آریم

                      طلایی باشید مثل خورشید

 
ادامه داستان ماجراهای زندگی (1)

ادامه داستان گرچه میدونم خیلی دیر شده..... ببشخید..

 

    فرهاد همه وسایلش را جمع کرد و آماده شد که بره و کارت شناسایش رو از مدیر پس بگیره می خواست بره خونه ... ازرهام هم خبر نداشت نگران رهام بود شاید اتفاقی افتاده باشه اما وقت برای این فکرها نداشت..

فرهاد توی راه هما و سارا رو دید.فکر کد چقدر این دو دختر توی تصمیم اون موثر بودن آخه اگه نمی بودن فرهاد مجبور نمیشد با مریم حرف بزنه..

     فرهاد بدون هیچ اعتنایی از کنار اونها رد شد و به مدیریت رفت.

به خونه که رسید از ماشین پیاده شد نزدیک در رفت. چشما شو بست تا خوات دستش رو رو زنگ در بذاره سارینا داد زد :

 _ بابایی

مریم که چشماش خیس بود به فرهاد نگاهی انداخ و گفت :

_ خوش اومدی به خونت

 مریم و فرهاد سارینا رفتن تو..... بعد از مدتی قرار شد شب جشن بگیرن فرهاد پدر ومادرش رو دعوت کر وفتی شماره موبایل رهام رو گرفت این دفعه زنگ خورد رهام جواب داد:

 _ الو

_ الو سلام پسر کجایی چی شد ؟ رفتی پیش خواهرت؟؟؟؟؟؟

 رهام همه ی قضایا را برای فرهاد تعریف کرد فرهاد از رهام خواست تا در جشن امشب شرکت کند اما رهام گفت 

_ ببخشید فرهاد جان قراره امشب مینا رو ببرم خونه مامان اینا.

 _ عیبی نداره عزیزم انشاالله موفق باشی.

 


در مدرسه از نشاطمان کم کردند وز خاطر انبساطمان کم کردند هر وقت بهم عشق تعارف کردیم از نمره انضباطمان کم کردند


شعر(٤)
انتظار(۱)
عکس(۱)
عاشقانه(۱)
داستان(۱)
کاش(۱)
عزیز(۱)
عید مبارک(۱)
نظر(۱)
فرهاد(۱)
رهام(۱)
همه(۱)
یک نوشته(۱)
نوشته(۱)
اس ام اس(۱)
بیا(۱)
کوتاه(۱)
ماجرا(۱)
سوپراستار(۱)
بیایید(۱)
ماجرا های زندگی(۱)
سارا و هما(۱)
ادامه داستان ماجرا های زندگی1(۱)
داستان قسمت3(۱)
زیبا ترین چیز در دنیا(۱)
مریض بودم(۱)
داستان ماجراهای زندگی بعد از مدتی(۱)
پری برگشته(۱)
دقیقتر(۱)

 

پری دریاها